نوشته شده توسط : آتوسا

زير گنبد كبود
جز من و خدا‏ كسي نبود
روزگار روبه راه بود
هيچ چيز نه سفيد و نه سياه بود
با وجود اين مثل اينكه چيزي اشتباه بود
زيرگنبد كبود
بازي خدا نيمه كاره مانده بود...
واژه اي نبود و هيچ كس
شعري از خدا نخوانده بود
تا كه او مرا براي بازي خودش انتخاب كرد
توي گوش من يواش گفت:
تو دعاي كوچك مني!
بعد هم مرا مستجاب كرد
پرده ها كنار رفت خودبه خود
با شروع بازي خدا
عشق افتتحاح شد...
سالهاست اسم بازي من و خدا
زندگي ست
هيچ چيز مثل بازي قشنگ ما عجيب نيست
بازي يي كه ساده است و سخت
مثل بازي بهار با درخت
با خدا طرف شدن كار مشكلي است
زندگي بازي خدا و يك عروسك گلي است...

 



:: بازدید از این مطلب : 252
|
امتیاز مطلب : 48
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
تاریخ انتشار : 29 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

خداوند بی‌نهایت است و لامکان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید،

و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

 

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود... 

 پــدر می‌شود یتیمان را و مادر..

برادر می‌شود محتاجان برادری را.  

همسر می‌شود بی همسر ماندگان را. 

 طفل می‌شود عقیمان را.

 امید می‌شود ناامیدان را.  

راه می‌شود گم‌گشتگان را.

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.  

شمشیر می‌شود رزمندگان را. 

 عصا می‌شود پیران را.

عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را.

به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی
خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

 و  بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد،

و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"

مگر از زندگی چه می‌خواهید،

که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟


که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟


که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟


قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید.


زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می‌پرد و دور...

 

 بی اعتنا به حقیران ِ در روح.


کینه چون لاشخور و کرکس است.

 

 کوتاه می‌پرد و سنگین. جز مردار به هیچ چیز نمی‌اندیشد.


بـرای عاشق، ناب ترین، شور است و زندگی و نشاط.


 

برای لاشخور،خوبترین،جسدی ست متلاشی ...

 


ملاصدرا



:: بازدید از این مطلب : 182
|
امتیاز مطلب : 45
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
تاریخ انتشار : 17 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا


ماه من ، غصه چرا ؟!

 

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

 

مثل آن روز نخست

گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !

 

يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان

نه شکست و نه گرفت !

 

بلکه از عاطفه لبريز شد و

 

نفسي از سر اميد کشيد

 

ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد

 

زير پاهامان ريخت ،

تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟

 

تو مرا داري و من

 

هر شب و روز ،

آرزويم ، همه خوشبختي توست !

 

ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن

کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...

 

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد

 

يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،

 

با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

 

او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد

نشانم مي داد ...

 

او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،

غرق شادي باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

 

معني خوشبختي ،

بودن اندوه است ...!

 

اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور

 

چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند

همه را با هم و با عشق بچين ...

 

ولي از ياد مبر،

 

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا

و در آن باز کسي مي خواند

که خدا هست خدا هست

و چرا غصه ؟ چرا !؟!

 



:: بازدید از این مطلب : 292
|
امتیاز مطلب : 47
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
تاریخ انتشار : 16 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
از در نشد از پنجره زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا ميذارن
تو قتلگاه آرزو آدم كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي،وعده هاي دروغكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون ميكنن
دل ستاره منو از زندگي خون ميكنن
ستاره ها لحظه هارو با تنهايي رنگ ميزنن
به بخت هر ستاره اي آدمكا چنگ ميزنن



:: بازدید از این مطلب : 132
|
امتیاز مطلب : 47
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
تاریخ انتشار : 14 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند
ر:
نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنا یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با د
قت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت :  همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
-
پیرزن جواب داد: بفرمایید
 
چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟
-
پیرزن جواب داد:  

منتظر دندانهــــــا!!

 



:: بازدید از این مطلب : 262
|
امتیاز مطلب : 35
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
تاریخ انتشار : 13 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا



:: بازدید از این مطلب : 170
|
امتیاز مطلب : 444
|
تعداد امتیازدهندگان : 144
|
مجموع امتیاز : 144
تاریخ انتشار : 13 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

.•*..*•تنـــــــهائی* •.•*..

 

.


نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي.گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي‌ بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از حيرت‌ برايتان‌ بگويم.
هيچ‌كس‌ با او گفت‌وگو نكرد. و او ميان‌ اين‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ كوچكش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت. غاري‌ در حوالي‌ دل. مي‌دانست‌ آنجا هميشه‌ كسي‌ هست.
كسي‌ كه‌ تنهايي‌ مي‌خرد و عشق‌ مي‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ كرديم‌ و نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.

سيصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ يا نه، كمي‌ بيش‌ و كمي‌ كم. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ كرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنيد؛ و نمي‌دانيم‌ آيا در غار خوابيده‌ بود يا نه؟
اما از غار كه‌ بيرون‌ آمد بيدار بود، آن‌قدر بيدار كه‌ خواب‌آلودگي‌ ما برملا شد. چشم‌هايش‌ دو خورشيد بود، تابناك‌ و روشن؛ كه‌ ظلمت‌ ما را مي‌دريد.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تني‌ نحيف‌ و رنجور. اما نمي‌دانم‌ سنگيني‌اش‌ را از كجا آورده‌ بود، كه‌ گمان‌ مي‌كرديم‌ زمين‌ تاب‌ وقارش‌ را نمي‌آورد و زير پاهاي‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شكست.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد، باشكوه‌ بود. شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتني. اما ديگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دريا دريا سكوت‌ نوشيده‌ بود.
و اين‌ بار ما بوديم‌ كه‌ به‌ دنبالش‌ مي‌دويديم‌ براي‌ جرعه‌اي‌ نور، براي‌ قطره‌اي‌ حيرت. و او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، مي‌بخشيد؛ بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بخواهد.
او نامي‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارايي‌اش، تنهايي
.



 



:: بازدید از این مطلب : 178
|
امتیاز مطلب : 413
|
تعداد امتیازدهندگان : 133
|
مجموع امتیاز : 133
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 

     شقايق گفت : با خنده ، نه بيمارم ، نه تب دارم

اگر سُرخم چنان آتش ، حديث ديگری دارم

گلی بودم به صحرايی ، نه با اين رنگ و زيبایی

نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شيدايی

يکي از روزهايی که، زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکيده ، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد يکی خسته ، به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش ، پيدای پيدا بود ،


ز آنچه زير لب می گفت ، شنيدم سخت شيدا بود

نمی دانم چه بيماری به جان دلبرش افتاده بود

طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا يابد

چنانچه با خودش می گفت : بسی کوه و بيابان را

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده ؛ که افتاد چشم او ناگه

به روی من ، بدون لحظه ای ترديد شتابان شد به سوی من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد

پس از چندی هوا چون کوره آتش ، زمين می سوخت

و ديگر داشت در دستش ، تمام ريشه ام می سوخت

به لب هايی که تاول داشت گفت : چه بايد کرد ؟

در اين صحرا که آبی نيست به جانم هيچ تابی نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛

خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهميد حالش را

چنان می رفت و من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتی آب ، نسيمی در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبريز ماتم شد کمی انديشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گويی جهان را زيرو رو می کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزی که هرجا بود، با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه مي گويم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فرياد :

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايی

و با اين رنگ و زيبايی

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد



:: بازدید از این مطلب : 1441
|
امتیاز مطلب : 479
|
تعداد امتیازدهندگان : 149
|
مجموع امتیاز : 149
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا


قطره؛ دلش دریا می خواست

 

خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

 

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

 

قطره عبور كرد و گذشت

 

قطره پشت سر گذاشت

 

قطره ایستاد و منجمد شد

 

قطره روان شد و راه افتاد

 

قطره از دست داد و به آسمان رفت

 

و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت

 

تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

 

خدا قطره را به دریا رساند

 

قطره طعم دریا را چشید

 

طعم دریا شدن را

 

اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

 

خدا گفت : هست!

 

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

 

بزرگ ترین را، و بی نهایت را!

 

پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

 

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

 

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

 

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

 

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

 

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

 

حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!

 

 



:: بازدید از این مطلب : 301
|
امتیاز مطلب : 426
|
تعداد امتیازدهندگان : 138
|
مجموع امتیاز : 138
تاریخ انتشار : 13 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

وقتی قفس با اسمان فرقی ندارد

امروز و فردا بی گمان فرقی نرارد

تا نزد مردم یاسمن بی شاخه زیباست

هیزم شکن با باغبان فرقی ندارد

وقتی برای مرده بودن زنده هستیم

گهواره با تابوتمان فرقی ندارد.

 



:: بازدید از این مطلب : 287
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 6 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

زندگی گل سرخ است

به وسعت گلبرگ هایش

به شرافت برگ های سبزش

و به صداقت بی پایان ریشه جوانش

زندگی پنجره است

زندگی تکرار خوب خورشید و بیدار شدن ماه در غروب است

زندگی شاید پر پروانه هاست

یا دریاچه شادی در سراب غصه ها

یا لبخند گل سرخی است در حریر پاک ارزوها

 زندگی شعله ور شدن عشق است در خاطره ها

یا سایبان دل خوشی است در قلب پاک یادها.

 

 



:: بازدید از این مطلب : 344
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 8 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

شب اگر هست باشد

  صبح روشن هم هست

غم اگر هست باشد

  شور و شادی هم هست

چشم گریان اگر هست باشد

  لب خندان هم هست.



:: بازدید از این مطلب : 66
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 5 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا
در انتهاي انتظاري سرد و طولاني 
من ماندم و آغاز يك فصل پريشاني
وقتي بهار از شاخه هاي كاج، مي تابيد
من بودم و يخ بستگيهاي زمستاني
در سر، صداي سبز گندمزار مي پيچيد
اما دلم محو سكوتي بود پنهاني
بادي كه با خود برد برگ انتظارم را
مي ريخت بر قصر دلم يك قلعه ويراني
گاه عبور از امتداد لحظه هاي سرد
دستي به روي شانه ام مي كاشت عرياني



:: بازدید از این مطلب : 310
|
امتیاز مطلب : 38
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
تاریخ انتشار : 13 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا



:: بازدید از این مطلب : 74
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 4 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

تا خدا راه درازي دارم. جاده‌اي مي‌خواهم قدم‌هاي گريزانم را


به در خانة آن «دوست» برد؛ يك «ميان‌بُر» به حريم بالا؛

نكند مرگ مجالم ندهد.


نكند زنده نباشم، نرسم! نكند عمر كفافم ندهد!


شانه‌ام خرد شده از بار گناه.


فرصتي مي‌خواهم، تا زمين بگذارم.


همه پل‌هاي پشت سر من ويران است.


راه برگشتي نيست. من ماندم و يك سال غم در به دري؛ غم خانه به دوشي، شانه‌اي مي‌خواهم تا يك دل سير بگريم از درد. من شنيدم كه خدا
نردباني دارد.


به بلنداي سعادت، شبي از اين شب‌ها، يك شب مي‌نهد روي زمين.


من شنيدم كه شبي از شب‌ها
مي‌شود يك شبه پيمود ره صد ساله. من پي روزي خود آمده‌ام.
من شنيدم كه ملائك تا صبح
مي‌برند آن بالا
عطر اندوه بني‌آدم را
من به دنبال خودم مي‌گردم.
شب قدر است آيا؟



:: بازدید از این مطلب : 231
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 8 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

 
 



:: بازدید از این مطلب : 268
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 

دبیر انگلیسی: عشق تنها کلمه ای است که ed نمی گیرد و به گذشته باز نمی گردد

دبیر ادبیات: عشق آن نیرویی است بین دو انسان. مثل لیلی و مجنون

دبیر تاریخ: عشق تنها قراردادی است که از کشورهای دیگر وارد نمی شود

دبیر دینی: عشق نیرویی الهی و خدادادی است

دبیر ریاضی: عشق رابطه ی دو انسان است و رابطه ی دو انسان مانند رابطه ی سینوس و کسینوس است

دبیر جغرافی: تیرهای عشق از بلندایی به بلندی قله ی آلپ بر قلب وارد می شود


دبیر زمین شناسی: عشق تنها فسیلی است که اثرش هیچگاه از بین نمی رود

دبیر ورزش: عشق تنها توپی است که اوت نمی شود

دبیر فیزیک: عشق همانند نیروی کشش آهن رباست که قلب انسان ها را به سمت خود می کشد

دبیر شیمی: عشق تنها بازی است که بر روی قلب اثر می گذارد و آتشی که از این طریق بر قلب وارد می شود از اسید سوزناکتر است

دبیر هندسه: عشق همانند هاله ای از نور دایره ی قلب انسان را فرا می گیرد

دبیر علوم: میکروب عشق از راه چشم وار

د می شود


اما ...
عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی
دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی
غذا نیست که بهش ناخنک بزنی
رفیق نیست که بهش کلک بزنی
یادت باشه که عشق مقدسه...
باید صادق باشی تا عشق واقعی رو با تمام وجودت دریابی

 



:: بازدید از این مطلب : 234
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

زیر باران نگاه باید شست

قلب بی قرار را

باید با قلم موی احساس نقاشی کرد

در آسمان سینه ماه را

و باید با بال های دل پیمود

راه زندگی را

آسمان را باید با دست های ذهن لمس کرد

با ذهن خود در پهناور آسمان پرواز کن

تا آسمان بر صحرای ناباوری هایت ببارد

تا خاک سمت ترس،آبیاری شود

و گل جرات بروید

آسمان وسعت بی کران پرواز توست



:: بازدید از این مطلب : 151
|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 




در دلنشینی یک دیدار

فاصله ها فرو میریزند

تپش قلب ها

فریاد سکوت میشوند

و دستها

پلی برای روایت دو احساس

و چشم ها

روشنی فرداهای مجهول

دستان من و تو دور از هم و باهم

خواهند نوشت

در این لحظه های دیر پا

قصه شب ها و تنهائی دل ها را

قصه چشم ها و نگاه های انتظار را

قصه غم ها و اشک های سوزان را

قصه رازها و نیاز های بی پایان را

من و تو دور نبودیم چنین

من و تو هر دو ز یک طایفه ایم

من و تو هر دو ز یک قافله ایم

با من احساس غریبی مکن امروز

من و تو زاده ز یک احساسیم


:: بازدید از این مطلب : 167
|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 

 

 
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.

نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.

هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.

و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.

زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.

به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.

زمین می گفت: ...



 
 
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.

و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.

و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها.
چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.

بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.

رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.

و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.

عشق آتش است و دل آتشگاه.

اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.

زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.

راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب .

و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.

و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.

و جهان حیرت کرد.

.
.
.
.
.

 



:: بازدید از این مطلب : 153
|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

*از بهار پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:تازه شکفته ام هنوز نمی دانم.

*از تابستان پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:فعلا در گرمای وجودش غرقم.

*از پاییز پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:در جلوه رنگارنگ آن رنگ باخته ام.

*از زمستان پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:مثل برف آرام و بی صدا روی قلبت می نشیند و تو نمی فهمی،که او کی تو را احاطه کرده است.

 



:: بازدید از این مطلب : 108
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است.
 تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.
 پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت.
 خدا سکوت کرد.
 جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت.
 خدا سکوت کرد.
 آسمان و زمین را به هم ریخت.
 خدا سکوت کرد.
 به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید.
 خدا سکوت کرد.
 کفر گفت و سجاده دور انداخت.
 خدا سکوت کرد.
 دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد.
 خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟
 خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.
 او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.
 قدری ایستاد.
 بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد.
 زندگی را به سرو رویش پاشید.
زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود.
 می تواند بال بزند.
او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد
.او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"




:: بازدید از این مطلب : 143
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زادو فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور،تنها بمیرد

 

در آن گوشه چندان غزل خوانمد آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

 

گروهی بر آنند کین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد،آنجا بمیرد

 

 

شب مرگ از بیم،آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریای من بودی ،آغوش وا کن

که میخواهد این قوی زیبا بمیرد...

 

 

 

مهدی حمیدی شیرازی



:: بازدید از این مطلب : 126
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

زندگی چون قفسی است

قفسی تنگ

پر از تنهایی

و چه خوب است

لحظه غفلت ان زندبان

بعد ان هم

پرواز...



:: بازدید از این مطلب : 155
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 خدايا کفر نمي‌گويم،

پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 خداوندا!

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌

و شب آهسته و خسته

تهي‌ دست و زبان بسته

به سوي ‌خانه باز آيي

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

 خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي

لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌

و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

 خداوندا!

اگر روزي‌ بشر گردي‌

ز حال بندگانت با خبر گردي‌

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

 خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


دکتر علی شریعتی

 



:: بازدید از این مطلب : 148
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 

گاهی خدا هم چشم بر هم می گذارد...

یک مشت غم بر پشت آدم می گذارد...

گاهی خدا هم سینه ای را می فشارد...

داغ غم بر گرده دل می گذارد...

گویی خدا هم می پسندد داد دل را...

کین گونه اش در بوته غم می گذارد...



:: بازدید از این مطلب : 120
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 

به که باید دل بست؟

به که شاید دل شاید دل بست؟

نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد

نقشه ای شیطانیست

در نگاهی که تو را وسوسه ی عشق دهد

حیله ی پنهانیست



:: بازدید از این مطلب : 77
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

*خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

  کافی است انار دلت ترک بخورد.




:: بازدید از این مطلب : 140
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

تو زنبیل بودی

دلم سیب سرخ

ولی سیب سرخم پلاسید زود

تو یک کاسه ی اصل چینی

دلم آش داغ

دلم توی ظرف تو ماسید زود

*****************

تو یک پنجره رو به باران

دلم آفتاب

ولی پنجره بی هوا بسته شد

تو خاک و تو ریشه

دلم مثل آب

ولی ریشه از آب هم خسته شد

*****************

تو یک کاغذ تا نخورده

سفید سفید

دلم خود نویس

نوشم خودم را برایت،ولی

ببین کاغذ تو به آخر رسید!

 



:: بازدید از این مطلب : 147
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم !
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت



:: بازدید از این مطلب : 151
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

در حضور واژه های بی نفس

صدای تیک تیک ساعت را گوش کن

شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی



:: بازدید از این مطلب : 147
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()