قطره
نوشته شده توسط : آتوسا


قطره؛ دلش دریا می خواست

 

خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

 

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

 

قطره عبور كرد و گذشت

 

قطره پشت سر گذاشت

 

قطره ایستاد و منجمد شد

 

قطره روان شد و راه افتاد

 

قطره از دست داد و به آسمان رفت

 

و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت

 

تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

 

خدا قطره را به دریا رساند

 

قطره طعم دریا را چشید

 

طعم دریا شدن را

 

اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

 

خدا گفت : هست!

 

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

 

بزرگ ترین را، و بی نهایت را!

 

پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

 

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

 

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

 

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

 

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

 

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

 

حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!

 

 





:: بازدید از این مطلب : 303
|
امتیاز مطلب : 426
|
تعداد امتیازدهندگان : 138
|
مجموع امتیاز : 138
تاریخ انتشار : 13 شهريور 1389 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: