نوشته شده توسط : آتوسا

زير گنبد كبود
جز من و خدا‏ كسي نبود
روزگار روبه راه بود
هيچ چيز نه سفيد و نه سياه بود
با وجود اين مثل اينكه چيزي اشتباه بود
زيرگنبد كبود
بازي خدا نيمه كاره مانده بود...
واژه اي نبود و هيچ كس
شعري از خدا نخوانده بود
تا كه او مرا براي بازي خودش انتخاب كرد
توي گوش من يواش گفت:
تو دعاي كوچك مني!
بعد هم مرا مستجاب كرد
پرده ها كنار رفت خودبه خود
با شروع بازي خدا
عشق افتتحاح شد...
سالهاست اسم بازي من و خدا
زندگي ست
هيچ چيز مثل بازي قشنگ ما عجيب نيست
بازي يي كه ساده است و سخت
مثل بازي بهار با درخت
با خدا طرف شدن كار مشكلي است
زندگي بازي خدا و يك عروسك گلي است...

 



:: بازدید از این مطلب : 253
|
امتیاز مطلب : 48
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
تاریخ انتشار : 29 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

خداوند بی‌نهایت است و لامکان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید،

و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

 

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود... 

 پــدر می‌شود یتیمان را و مادر..

برادر می‌شود محتاجان برادری را.  

همسر می‌شود بی همسر ماندگان را. 

 طفل می‌شود عقیمان را.

 امید می‌شود ناامیدان را.  

راه می‌شود گم‌گشتگان را.

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.  

شمشیر می‌شود رزمندگان را. 

 عصا می‌شود پیران را.

عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را.

به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی
خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

 و  بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد،

و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"

مگر از زندگی چه می‌خواهید،

که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟


که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟


که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟


قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید.


زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می‌پرد و دور...

 

 بی اعتنا به حقیران ِ در روح.


کینه چون لاشخور و کرکس است.

 

 کوتاه می‌پرد و سنگین. جز مردار به هیچ چیز نمی‌اندیشد.


بـرای عاشق، ناب ترین، شور است و زندگی و نشاط.


 

برای لاشخور،خوبترین،جسدی ست متلاشی ...

 


ملاصدرا



:: بازدید از این مطلب : 182
|
امتیاز مطلب : 45
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
تاریخ انتشار : 17 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا


ماه من ، غصه چرا ؟!

 

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

 

مثل آن روز نخست

گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !

 

يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان

نه شکست و نه گرفت !

 

بلکه از عاطفه لبريز شد و

 

نفسي از سر اميد کشيد

 

ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد

 

زير پاهامان ريخت ،

تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟

 

تو مرا داري و من

 

هر شب و روز ،

آرزويم ، همه خوشبختي توست !

 

ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن

کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...

 

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد

 

يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،

 

با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

 

او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد

نشانم مي داد ...

 

او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،

غرق شادي باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

 

معني خوشبختي ،

بودن اندوه است ...!

 

اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور

 

چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند

همه را با هم و با عشق بچين ...

 

ولي از ياد مبر،

 

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا

و در آن باز کسي مي خواند

که خدا هست خدا هست

و چرا غصه ؟ چرا !؟!

 



:: بازدید از این مطلب : 292
|
امتیاز مطلب : 47
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
تاریخ انتشار : 16 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
از در نشد از پنجره زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا ميذارن
تو قتلگاه آرزو آدم كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي،وعده هاي دروغكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون ميكنن
دل ستاره منو از زندگي خون ميكنن
ستاره ها لحظه هارو با تنهايي رنگ ميزنن
به بخت هر ستاره اي آدمكا چنگ ميزنن



:: بازدید از این مطلب : 132
|
امتیاز مطلب : 47
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
تاریخ انتشار : 14 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا



:: بازدید از این مطلب : 170
|
امتیاز مطلب : 444
|
تعداد امتیازدهندگان : 144
|
مجموع امتیاز : 144
تاریخ انتشار : 13 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند
ر:
نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنا یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با د
قت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت :  همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
-
پیرزن جواب داد: بفرمایید
 
چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟
-
پیرزن جواب داد:  

منتظر دندانهــــــا!!

 



:: بازدید از این مطلب : 262
|
امتیاز مطلب : 35
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
تاریخ انتشار : 13 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا


قطره؛ دلش دریا می خواست

 

خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

 

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

 

قطره عبور كرد و گذشت

 

قطره پشت سر گذاشت

 

قطره ایستاد و منجمد شد

 

قطره روان شد و راه افتاد

 

قطره از دست داد و به آسمان رفت

 

و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت

 

تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

 

خدا قطره را به دریا رساند

 

قطره طعم دریا را چشید

 

طعم دریا شدن را

 

اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

 

خدا گفت : هست!

 

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

 

بزرگ ترین را، و بی نهایت را!

 

پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

 

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

 

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

 

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

 

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

 

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

 

حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!

 

 



:: بازدید از این مطلب : 301
|
امتیاز مطلب : 426
|
تعداد امتیازدهندگان : 138
|
مجموع امتیاز : 138
تاریخ انتشار : 13 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا
در انتهاي انتظاري سرد و طولاني 
من ماندم و آغاز يك فصل پريشاني
وقتي بهار از شاخه هاي كاج، مي تابيد
من بودم و يخ بستگيهاي زمستاني
در سر، صداي سبز گندمزار مي پيچيد
اما دلم محو سكوتي بود پنهاني
بادي كه با خود برد برگ انتظارم را
مي ريخت بر قصر دلم يك قلعه ويراني
گاه عبور از امتداد لحظه هاي سرد
دستي به روي شانه ام مي كاشت عرياني



:: بازدید از این مطلب : 310
|
امتیاز مطلب : 38
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
تاریخ انتشار : 13 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 

     شقايق گفت : با خنده ، نه بيمارم ، نه تب دارم

اگر سُرخم چنان آتش ، حديث ديگری دارم

گلی بودم به صحرايی ، نه با اين رنگ و زيبایی

نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شيدايی

يکي از روزهايی که، زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکيده ، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد يکی خسته ، به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش ، پيدای پيدا بود ،


ز آنچه زير لب می گفت ، شنيدم سخت شيدا بود

نمی دانم چه بيماری به جان دلبرش افتاده بود

طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا يابد

چنانچه با خودش می گفت : بسی کوه و بيابان را

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده ؛ که افتاد چشم او ناگه

به روی من ، بدون لحظه ای ترديد شتابان شد به سوی من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد

پس از چندی هوا چون کوره آتش ، زمين می سوخت

و ديگر داشت در دستش ، تمام ريشه ام می سوخت

به لب هايی که تاول داشت گفت : چه بايد کرد ؟

در اين صحرا که آبی نيست به جانم هيچ تابی نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛

خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهميد حالش را

چنان می رفت و من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتی آب ، نسيمی در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبريز ماتم شد کمی انديشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گويی جهان را زيرو رو می کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزی که هرجا بود، با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه مي گويم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فرياد :

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايی

و با اين رنگ و زيبايی

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد



:: بازدید از این مطلب : 1441
|
امتیاز مطلب : 479
|
تعداد امتیازدهندگان : 149
|
مجموع امتیاز : 149
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

.•*..*•تنـــــــهائی* •.•*..

 

.


نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي.گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي‌ بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از حيرت‌ برايتان‌ بگويم.
هيچ‌كس‌ با او گفت‌وگو نكرد. و او ميان‌ اين‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ كوچكش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت. غاري‌ در حوالي‌ دل. مي‌دانست‌ آنجا هميشه‌ كسي‌ هست.
كسي‌ كه‌ تنهايي‌ مي‌خرد و عشق‌ مي‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ كرديم‌ و نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.

سيصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ يا نه، كمي‌ بيش‌ و كمي‌ كم. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ كرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنيد؛ و نمي‌دانيم‌ آيا در غار خوابيده‌ بود يا نه؟
اما از غار كه‌ بيرون‌ آمد بيدار بود، آن‌قدر بيدار كه‌ خواب‌آلودگي‌ ما برملا شد. چشم‌هايش‌ دو خورشيد بود، تابناك‌ و روشن؛ كه‌ ظلمت‌ ما را مي‌دريد.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تني‌ نحيف‌ و رنجور. اما نمي‌دانم‌ سنگيني‌اش‌ را از كجا آورده‌ بود، كه‌ گمان‌ مي‌كرديم‌ زمين‌ تاب‌ وقارش‌ را نمي‌آورد و زير پاهاي‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شكست.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد، باشكوه‌ بود. شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتني. اما ديگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دريا دريا سكوت‌ نوشيده‌ بود.
و اين‌ بار ما بوديم‌ كه‌ به‌ دنبالش‌ مي‌دويديم‌ براي‌ جرعه‌اي‌ نور، براي‌ قطره‌اي‌ حيرت. و او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، مي‌بخشيد؛ بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بخواهد.
او نامي‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارايي‌اش، تنهايي
.



 



:: بازدید از این مطلب : 178
|
امتیاز مطلب : 413
|
تعداد امتیازدهندگان : 133
|
مجموع امتیاز : 133
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد