نوشته شده توسط : آتوسا

*از بهار پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:تازه شکفته ام هنوز نمی دانم.

*از تابستان پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:فعلا در گرمای وجودش غرقم.

*از پاییز پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:در جلوه رنگارنگ آن رنگ باخته ام.

*از زمستان پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:مثل برف آرام و بی صدا روی قلبت می نشیند و تو نمی فهمی،که او کی تو را احاطه کرده است.

 



:: بازدید از این مطلب : 108
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زادو فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور،تنها بمیرد

 

در آن گوشه چندان غزل خوانمد آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

 

گروهی بر آنند کین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد،آنجا بمیرد

 

 

شب مرگ از بیم،آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریای من بودی ،آغوش وا کن

که میخواهد این قوی زیبا بمیرد...

 

 

 

مهدی حمیدی شیرازی



:: بازدید از این مطلب : 126
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 خدايا کفر نمي‌گويم،

پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 خداوندا!

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌

و شب آهسته و خسته

تهي‌ دست و زبان بسته

به سوي ‌خانه باز آيي

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

 خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي

لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌

و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

 خداوندا!

اگر روزي‌ بشر گردي‌

ز حال بندگانت با خبر گردي‌

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

 خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


دکتر علی شریعتی

 



:: بازدید از این مطلب : 149
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است.
 تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.
 پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت.
 خدا سکوت کرد.
 جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت.
 خدا سکوت کرد.
 آسمان و زمین را به هم ریخت.
 خدا سکوت کرد.
 به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید.
 خدا سکوت کرد.
 کفر گفت و سجاده دور انداخت.
 خدا سکوت کرد.
 دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد.
 خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟
 خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.
 او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.
 قدری ایستاد.
 بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد.
 زندگی را به سرو رویش پاشید.
زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود.
 می تواند بال بزند.
او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد
.او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"




:: بازدید از این مطلب : 143
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

*خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

  کافی است انار دلت ترک بخورد.




:: بازدید از این مطلب : 140
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

زندگی چون قفسی است

قفسی تنگ

پر از تنهایی

و چه خوب است

لحظه غفلت ان زندبان

بعد ان هم

پرواز...



:: بازدید از این مطلب : 155
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 

به که باید دل بست؟

به که شاید دل شاید دل بست؟

نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد

نقشه ای شیطانیست

در نگاهی که تو را وسوسه ی عشق دهد

حیله ی پنهانیست



:: بازدید از این مطلب : 77
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 

گاهی خدا هم چشم بر هم می گذارد...

یک مشت غم بر پشت آدم می گذارد...

گاهی خدا هم سینه ای را می فشارد...

داغ غم بر گرده دل می گذارد...

گویی خدا هم می پسندد داد دل را...

کین گونه اش در بوته غم می گذارد...



:: بازدید از این مطلب : 120
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم !
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت



:: بازدید از این مطلب : 151
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

تو زنبیل بودی

دلم سیب سرخ

ولی سیب سرخم پلاسید زود

تو یک کاسه ی اصل چینی

دلم آش داغ

دلم توی ظرف تو ماسید زود

*****************

تو یک پنجره رو به باران

دلم آفتاب

ولی پنجره بی هوا بسته شد

تو خاک و تو ریشه

دلم مثل آب

ولی ریشه از آب هم خسته شد

*****************

تو یک کاغذ تا نخورده

سفید سفید

دلم خود نویس

نوشم خودم را برایت،ولی

ببین کاغذ تو به آخر رسید!

 



:: بازدید از این مطلب : 147
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()