نوشته شده توسط : آتوسا

 

 

 
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.

نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.

هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.

و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.

زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.

به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.

زمین می گفت: ...



 
 
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.

و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.

و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها.
چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.

بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.

رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.

و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.

عشق آتش است و دل آتشگاه.

اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.

زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.

راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب .

و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.

و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.

و جهان حیرت کرد.

.
.
.
.
.

 



:: بازدید از این مطلب : 153
|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

تا خدا راه درازي دارم. جاده‌اي مي‌خواهم قدم‌هاي گريزانم را


به در خانة آن «دوست» برد؛ يك «ميان‌بُر» به حريم بالا؛

نكند مرگ مجالم ندهد.


نكند زنده نباشم، نرسم! نكند عمر كفافم ندهد!


شانه‌ام خرد شده از بار گناه.


فرصتي مي‌خواهم، تا زمين بگذارم.


همه پل‌هاي پشت سر من ويران است.


راه برگشتي نيست. من ماندم و يك سال غم در به دري؛ غم خانه به دوشي، شانه‌اي مي‌خواهم تا يك دل سير بگريم از درد. من شنيدم كه خدا
نردباني دارد.


به بلنداي سعادت، شبي از اين شب‌ها، يك شب مي‌نهد روي زمين.


من شنيدم كه شبي از شب‌ها
مي‌شود يك شبه پيمود ره صد ساله. من پي روزي خود آمده‌ام.
من شنيدم كه ملائك تا صبح
مي‌برند آن بالا
عطر اندوه بني‌آدم را
من به دنبال خودم مي‌گردم.
شب قدر است آيا؟



:: بازدید از این مطلب : 232
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 8 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

زندگی گل سرخ است

به وسعت گلبرگ هایش

به شرافت برگ های سبزش

و به صداقت بی پایان ریشه جوانش

زندگی پنجره است

زندگی تکرار خوب خورشید و بیدار شدن ماه در غروب است

زندگی شاید پر پروانه هاست

یا دریاچه شادی در سراب غصه ها

یا لبخند گل سرخی است در حریر پاک ارزوها

 زندگی شعله ور شدن عشق است در خاطره ها

یا سایبان دل خوشی است در قلب پاک یادها.

 

 



:: بازدید از این مطلب : 345
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 8 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

وقتی قفس با اسمان فرقی ندارد

امروز و فردا بی گمان فرقی نرارد

تا نزد مردم یاسمن بی شاخه زیباست

هیزم شکن با باغبان فرقی ندارد

وقتی برای مرده بودن زنده هستیم

گهواره با تابوتمان فرقی ندارد.

 



:: بازدید از این مطلب : 288
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 6 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

شب اگر هست باشد

  صبح روشن هم هست

غم اگر هست باشد

  شور و شادی هم هست

چشم گریان اگر هست باشد

  لب خندان هم هست.



:: بازدید از این مطلب : 66
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 5 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا



:: بازدید از این مطلب : 74
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 4 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

 
 



:: بازدید از این مطلب : 268
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 

دبیر انگلیسی: عشق تنها کلمه ای است که ed نمی گیرد و به گذشته باز نمی گردد

دبیر ادبیات: عشق آن نیرویی است بین دو انسان. مثل لیلی و مجنون

دبیر تاریخ: عشق تنها قراردادی است که از کشورهای دیگر وارد نمی شود

دبیر دینی: عشق نیرویی الهی و خدادادی است

دبیر ریاضی: عشق رابطه ی دو انسان است و رابطه ی دو انسان مانند رابطه ی سینوس و کسینوس است

دبیر جغرافی: تیرهای عشق از بلندایی به بلندی قله ی آلپ بر قلب وارد می شود


دبیر زمین شناسی: عشق تنها فسیلی است که اثرش هیچگاه از بین نمی رود

دبیر ورزش: عشق تنها توپی است که اوت نمی شود

دبیر فیزیک: عشق همانند نیروی کشش آهن رباست که قلب انسان ها را به سمت خود می کشد

دبیر شیمی: عشق تنها بازی است که بر روی قلب اثر می گذارد و آتشی که از این طریق بر قلب وارد می شود از اسید سوزناکتر است

دبیر هندسه: عشق همانند هاله ای از نور دایره ی قلب انسان را فرا می گیرد

دبیر علوم: میکروب عشق از راه چشم وار

د می شود


اما ...
عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی
دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی
غذا نیست که بهش ناخنک بزنی
رفیق نیست که بهش کلک بزنی
یادت باشه که عشق مقدسه...
باید صادق باشی تا عشق واقعی رو با تمام وجودت دریابی

 



:: بازدید از این مطلب : 235
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

زیر باران نگاه باید شست

قلب بی قرار را

باید با قلم موی احساس نقاشی کرد

در آسمان سینه ماه را

و باید با بال های دل پیمود

راه زندگی را

آسمان را باید با دست های ذهن لمس کرد

با ذهن خود در پهناور آسمان پرواز کن

تا آسمان بر صحرای ناباوری هایت ببارد

تا خاک سمت ترس،آبیاری شود

و گل جرات بروید

آسمان وسعت بی کران پرواز توست



:: بازدید از این مطلب : 152
|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : آتوسا

 




در دلنشینی یک دیدار

فاصله ها فرو میریزند

تپش قلب ها

فریاد سکوت میشوند

و دستها

پلی برای روایت دو احساس

و چشم ها

روشنی فرداهای مجهول

دستان من و تو دور از هم و باهم

خواهند نوشت

در این لحظه های دیر پا

قصه شب ها و تنهائی دل ها را

قصه چشم ها و نگاه های انتظار را

قصه غم ها و اشک های سوزان را

قصه رازها و نیاز های بی پایان را

من و تو دور نبودیم چنین

من و تو هر دو ز یک طایفه ایم

من و تو هر دو ز یک قافله ایم

با من احساس غریبی مکن امروز

من و تو زاده ز یک احساسیم


:: بازدید از این مطلب : 168
|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : 2 شهريور 1389 | نظرات ()